تبليغاتX
الهه ی عشق و زیبایی -
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
 
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
 
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
 
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
 
خنجري بر قلب بيمارم زدند
 
بي گناهي بودم و دارم زدند
 
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
 
عشق اگر اينست ما رند مي شویم خوب اگر اينست ما بد مي شویم
 
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است
 
 در ميان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
 
بعد ازاين با بي کسي خو مي کنم
 
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
 
نيستم از مردم خنجر بدست
 
بت پرستم بت پرستم بت پرست
 
بت پرستم،بت پرستي کار ماست
 
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
 
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
 
طالعم شوم است باور مي کنم
 
من که با دريا تلاطم کرده ام
 
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
 
قفل غم بر درب سلولم مزن
 
 من خودم خوش باورم گولم مزن
 
 من نمي گويم كه خاموشم مكن
 
 من نمي گويم فراموشم مكن
 
من نمي گويم كه با من يار باش
 
من نمي گويم مرا غم خوار باش
 
من نمي گويم،دگر گفتن بس است
 
 گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
 
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
 
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
 
عشق از من دورو پايم لنگ بود
 
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
 
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
 
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
 
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
 
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه
 
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه
 
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه
 
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 15:33  توسط گل آتش |